سيد محمد باقر برقعى
609
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در اين دنياى زيبايى فقط يك آرزو دارم * نباشم « لاله » تا بينم خزان افتد به بستانش الماس اميد گرچه باشد غنچهاش زيبا بهار زندگى * هست بر اين توسن عمرت سوار زندگى عمر تو آهسته چون ابرى كنون در حركت است * نيست از بهرت عيان ، اين رهگذار زندگى پيش هر فرزانهاى اندر بسيط اين جهان * ارزشى هرگز ندارد اعتبار زندگى گر به سختى بگذرد عمرت ، ز پا افتادهاى * صحنهء جنگ است اى دل ، كارزار زندگى واى بر آن لحظهء پيرى ! نباشد ياورى * سير از عمرت شوى در روزگار زندگى تيرهبختى بين كنون اندر محيط خاكدان * گم شد الماس اميدم در غبار زندگى همچو تيرى راست قامت بودهام ليكن دريغ ! * چون كمان خم گشتهام اكنون ز بار زندگى همّت مردانهام اظهار ضعف از من گرفت * چون كلاف نخ به خود پيچم ز كار زندگى گرچه در ملك سخن جا چون طلا بگرفتهام * ليك گشتم همچو مفرغ بىعيار زندگى راه گويى از براى من ز هر سو بسته است * كاينچنين چنين حيران فتادم در مدار زندگى در ميان مجمر حسرت بسوزم چون سپند * بسكه دل آتش فشاند از شرار زندگى گشت پيرامون من همچون شفق بين ارغوان * ديده خون بارد بسى از نيش خار زندگى نيست پايانى مصيبتنامهء عمر مرا * در ميان حلقهء بىرنگ و تار زندگى تيردار سرنوشت ، جسمم هدف بگرفته است * گشتهام اى « لاله » اينسان من شكار زندگى زبان اشك برنجاند كلامى تند از هركس دل ما را * نسيمى مىزند برهم رخ آرام دريا را زبان اشك را هرگز نمىداند دلم ، دانم * به عضوى گر نشيند درد ، آرامش دهد ما را نديدم رنگ ، زيباتر ز رنگ عالم هستى * طبيعت رنگ با دقّت زند هر فصل ، دنيا را تهى مينا ندارد جلوهاى در بزم مىخواران * به ارزش آورد مى شيشهء بىرنگ مينا را هرآنكس بىصفت شد ، بىصفا همواره مىماند * چو عقرب خصلتش نابود سازد پير و برنا را